من ...

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت من ...


عکس: حجاب عجیب بازیگر «شهرزاد» در اکران مردمی!
آمریکا: از تهدیدهای کره شمالی ترسی نداریم
سپیده توفیق مجری شبکه جم در قم! +عکس
سرمایه گذاری کلان میلیاردر سعودی در مصر

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


 

حتما وقتی تصمیم دارین به یک شهر ساحلی آروم سفر کنین، کل اینترنت رو دنبال تور پاتایا میگردین و با کلی سایت های مختلف و تورهای عجیب غریب با قیمتای جور واجور و تور لحظه آخری روبرو میشین  و حسابی کلافه میشین. حالا میخوام با معرفی سفر بابا از یک سردرگمی بزرگ نجاتتون بدم

سفربابا سایتی هست که آژانس های گردشگری معتبر تورهای خودشون رو توش ثبت میکنن و یک مرجع تور کامله، حالا اینکه شما دنبال تور آنتالیا باشین یا تور آذربایجان فرقی نمیکنه خیلی راحت میتونین با انتخاب کشور مقصدتون تورهای مورد نظرتون رو پیدا کنین و با جاذبه های گردشگری مقصدتون هم آشنا بشین.



 

اگر اهل  سفر و سفر کردنین  و دلتون میخواد راجع به جاهای دیدنی دنیا و جاذبه های عجیب وغریب بیشتر بدونین، واستون یه پیشنهاد خوب دارم، من امروز وقتی داشتم دنبال یه تور گرجستان با قیمت مناسب میگشتم با دیاکوپرواز آشنا شدم که مطالب خیلی جالبی راجع به گرجستان  نوشته بودن، این مطلب ها خیلی به من تو انتخاب مکان هایی که دوست دارم در گرجستان ببینم کمک کرد

بعد از خوندن راجع به مردم و فرهنگ گرجی ها یه سری مطلب جذاب هم راجع به استانبول خوندم و حسابی وسوسه شدم که برای سفر بعد حتما تور استانبول رو انتخاب کنم. راستی اگه بخواین سفر ارزون تری داشته باشین  یا دنبال تور لحظه آخری هستین، دیاکوپرواز پیشنهادهای خوبی داره، توصیه میکنم حتما یه سر بزنین.



افسران - مثل ِ یک رویا ...


آرایشش رو تند تند پاک کرد و شالش رو کمی جلو کشید ، دید ئه ! از عقب کم اومد ! اون گنبدی رو که بالای سرش بنا کرده بود رو برداشت و شالو پیچید و آستینای مانتو رو داد پایین و جلوی مانتو رو بست تا اون پیرهن ِ جذب زیرش مشخص نباشه و الله اکبر ...

قامت بسته بود ، با اون عجله خودشو این همه تغییر داد تا به رکعت ِ اول برسه ؛

دختر خانوم ِ قصه ی ما حتی حواسش نبود کیفش کجاست ، وسایلش .. ؟! اون گوشی ِ گروون قیمت اون ... ، ولی بقیه همه ی حواسشون سمت ِ این بود ؛ برایشون خیلی عجیب بود ... خیلی ... اونقدر محو شده بودن که اگر مکبر نمی گفت ، همچنان توی رکعت اول مونده بودن .

نماز ِ اول که تموم شد ، هم اتاقیش تو خوابگاه که وسطای نماز اومده بود و قامت بسته بود و الان کنارش نشسته بود و داشت عاشقانه میراث ِ مادر (سلام الله علیها) رو بین بند بند ِ انگشتاش پخش می کرد کمی باهاش گرم گرفت و بعد بلند شد ، از توی کیف دستیش چادر ِ تا شده ی سیاهی رو در آورد و شروع کرد به باز کردنش ، بقیه داشتن قامت میبستن برای نماز دوم ولی اون با آرامش به کارش ادامه میداد ، انگار ... .

رکعت دوم شد و دختر حس کرد چیزی روی سرش اومده و دستی از پشت داره روی شونش با محبت کشیده میشه و چیزی توی گوشش زمزمه : قبول باشه ... 1

همون خانم اومد جلو و دستش رو آورد سمت ِ صورتش ، لبه های چیزی رو صاف کرد و آرووم رفت ...

شالش نبود ولی دختر اونقدر فکرش درگیر ِ اون خانم شده بود که ...

دستاشو که برای قنوت آورد بالا دید توشون پر ِ گله ... گلای خوشرنگ سرخ ..

انگاری داشت از روی عادت یه سری حرکات رو انجام میداد ، اصلا اون توجه ِ قبلی رو به صحبت با خدا نداشت

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سمت ِ در رفت ، توی آینه ...

نه ...

می ترسید

می ترسید از اینکه به خودش نگاه کنه

از اینکه ...

ولی نگاهش به آینه افتاد ، آرووم سرشو چرخوند و یه نگاهی به خودش کرد از پایین تا بالا ...

یواشی چادر رو در آورد و مشغول شد به تا کردنش ، همونجوری تو فکر و خیال غرق شده بود که ...

مثل روزای قبل که میومد مسجد ِ دانشگاه و موقع ِ رفتن مسجد می شد آرایشگاه نبود ...

نه آرایش ِ پاک کردشو درست کرد و نه آستین بالا زده و دکمه های بسته و نه ...



فقط موقع ِ رفتن متوجه ِ در ِ باز ِ کیفش شد و کاغذ کادویی که سرش از اون زده بود بیرون

یادش نمیومد از کسی چیزی گرفته باشه ...

روی اون ، چیزی نوشته بود

با یه خط ِ خوش ... :



عزیزم ، جشن تشریفت یا بهتره بگم تولدت مبارک .



تولدش نبود ولی با همون فکر مشغول آهسته گوشه ی کاغذ رو باز کرد

به رنگ ِ عشق

به رنگ ِ خدا ..



از لای ِ در هم نگاه ِ همون هم اتاقی داشت همراهیش می کرد ... تا دختر اومد سمت در ، سریع چهار لنگه کفش باقی مونده رو جفت کرد و رفت ...

بعد ها دختر ِ قصه ی ما خیلی دنبال اون خانم گشت ، قبلا هر روز تو مسجد دانشکده بود ، اگرم نبود هر روز وقتی بر میگشت به خوابگاه میدیدش ولی از اون به بعد دیگه هیچ وقت قسمت نشد تا ببینتش و حرفایی که این همه سال روی دلش سنگینی کرده بود رو بهش بگه ...

فقط همیشه با خودش فکر می کرد :

انگاری فرشته ای بود

که فقط برای من اومده بود رو زمین ...

ماموریتش که تموم شد ، پر کشید ...

خرید بک لینک



وارد صحن مسجد النبی شدم برای اولین بار
صدای اذان صبح می آید از ماذنه

هم اتاقی ام خواب بود

بیدار نشد تا با هم برویم حرم برای نماز

ما دیشب رسیدیم به مدینه ساعت ۱۰

نمیدانم این چه حال غریبی است دارم من

شنیده بودم که باید برای اولین بار از باب جبرئیل وارد مسجد رسول خدا بشوم

ولی اینجا خیلی بزرگ تر از آن است که حدس میزدم

صحنی بسیار بزرگ با درب هائی زیاد و یک شکل

نکند به نماز نرسم

پیرمردی را دیدم عبا به دوش و نورانی

سلام کردم ٬جواب داد:علیکم السلام پسرم

گفتم حاج آقا ٬این باب جبرئیل کجاست؟

با دستانش سمتی نشانم داد و گفت:آنجاست پسرم

تشکر کردم و راه افتادم به آن سمت٬اما آنجا که در های زیادی است شاید بیش از ۱۰ در

دیر شده بود باید به نماز میرسیدم

صدای اذان هم دیگر نمی آمد

دویدم به سمت یک در که داخل بشوم

یک آن چشمم منظره ای زیبا و دلربا را دید

گنبد سبز و تاریک رسول الله

نا خود آگاه گفتم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ... و خشکم زد

چه میگوئی پسر ؟ اینجا مدینه النبی است نه مشهد

خنده ام گرفت

با خنده گفتم : السلام علیک یا رسول الله ...آقا ببخش مرا دیرم شده هول کردم

از همان درب روبرو دویدم داخل که در صف نمازگزاران قرار بگیرم

خدایا اینجا کجاست؟فضای این حرم اصلا مثل حرم رضوی نیست

اقامه نماز را گفتند

صدای امام جماعت آمد...استووا...اعتدلوا...الله اکبر....الحمدلله رب العالمین... ولاالضالین..

جماعت اهل سنت:اآآآآآآآآآآآآآآآمین

امام جماعت:...الله نور السماوات و الارض مثل نوره کمشکات فیها مصباح ...

نماز تمام شد و من زیارت کردم رسول خدا را در نبودش در حالیکه بود...السلام علیک یا رحمه للعالمین

از همان درب آمدم بیرون که بروم بقیع

چند قدم بیشتر نرفته بودم که از خودم پرسیدم :محمد از کدامین درب وارد شدی؟

نگاه کردم به پشت سرم بالای درب

خشکم زد

نوشته بود: باب جبرئیل

کار خودش بود!

آن پیرمرد ؟ نه ...

کار او ...

همو که سلامش دادم و گفتم:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...


خرید بک لینک

افسران - دعای باروون ...



انگاری قطره ها اون وقت شب داشتن به شیشه میزدن تا بیاد دم ِ در ...

تا بره پیششون ...

تا ...

همش یه نگاهی از پنجره به بیرون می کرد دلشو اون زیر جا میزاشت و دوباره سرش رو می چرخوند و با بی حوصلگی کانال ها رو بالا پایین می کرد ...

دیگه دلش طاقت نیاورد ، برای ِ فرار از این روزمرگی ِ شهر نشینی یه فرصت عالی بود ...

بهویی یه روسری انداخت روسرش و بدو بیرون ...

زیر ِ باروون قدم زدن

آخ اصلا یه باروونه و یه خیس شدنشو یه سرماخوردگی بعدش : ) 1

همونجوری که یواش یواش قدم بر میداشت و آب از گره روسریش چکه می کرد و دستاشو باز گرفته بود تا با تمام ِ وجودش لمس کنه اون لطافتو انگاری یکی یه چیزی تو گوشش زمزمه کرد ...

یه چیزی یادش اومد...

یادش اومد که شنیده بود دعا زیر ِ باروون مستجابه

نمیدونست کی بهش گفت و یادش آورد ولی میدونست که صداش خیلی بغض داشت ...

اون شبم ، دل ‌ آسمون بدجوری گرفته بود ...

رفته بود و زیر ِ اون همه اشک قدم میزد ، شاید از نظر ِ خیلیا دیوونگی محض باشه نشستن روی زمین خیس توی اون باروون ...

شایدم عاشقی 2

نشست و شروع کرد به دعا کردن ، برای خودش ؛ مادرش ، پدرش ، همسرش ، برادرش ، خواهرش ، دوستش ، همسایش خلاصه برای عآآآآلم و آآآآآآدم ...

برای همه و همه دعا کرد ، یه حس ِ خیلی خوبی داشت ...

ولی یه حس ِ غریبم در کنارش ...

چشاشو بسته بود

ولی ...





دوباره تو ذهنش مرور کرد ..

من که تنها بودم ...

دوباره ، دوباره و دوباره ...

ولی

ولی انگاری یکی اون زیر داشت تماشا می کردش ...

داشت التماس ِ دعا می گفت

یه لحظه خجالت کشید ...

انگاری صاحب ِ اون صدا رو هم دیگه شناخته بود

یه لحظه حرف ِ چن شب پیش ِ حاج آقای مسجد تو سرش خورد ...

یه لحظه مثل ِ پتک تو سرش کوبیده شد که شیعیان ما ...

تا عمق ِ وجودش تیـر کشید ...

دستاشو باز کرد

و

دعا کرد برای حضورش ...

از ته ِ ته ِ ته ِ قلبش ...

موقعی که دیگه می خواست بره بالا ، یه دستی به صورتش کشید ...

خدایا

گفته بودی زیر ِ باروون دعا مستجابه

نگفته بودی یه کاری می کنی دل ِ من بباره که اجابت کنی ...

رفت

و

نماز ِ باران اقتدا کرد

بر دلش ...

خرید بک لینک



افسران - پدرانه ... بر وزن ِ عاشقانه ...


از زمانی شروع شد که چشم به این دنیا باز کردم و تو اولین اذان را در گوشم زمزمه کردی ، درست از آنجایی شروع شد که کم کم دست ِ مرا گرفتی و تاتی تاتی راه رفتن یادم دادی ، گاه گاه رهایم می کردی ولی ایمان داشتم که از پشت هوایم را داری که مبادا بیوفتم ! از آنجایی شروع شد که تازه یک چیز هایی فهمیدم و فهمیدم که چقدر دوست دارم شبیه تو باشم ؛ مو هایم را پسرانه کوتاه می کردم تا شبیه ِتو باشم ، تا چشمت را دور میدیدم سریع می رفتم و کفش هایت را پایم می کردم ، از تو چه پنهان آن خطی خطی هایی روی آن پرونده هم کار ِ من بود ... ولی تو فقط لبخند زدی در حالی که میدانستی ... از آنجایی شروع شد که ناز کردن را یاد گرفتم و خودم را گاه و بی گاه برای تو لوس می کردم! از آنجایی شروع شد که می دانستی خودم را به دل درد زده ام ولی باز هم در کنار ِ بالینم مینشستی ، دستم را می گرفتی تا آرام شوم از زمانی شروع شد که به خاطر آوردم بیداری های شبانه ات را در کنار تختم از همان جا شروع شد آرزو های گاه و بیگاهم که می خواهم مثل ِ تو باشم ... میخواهم پسر باشم شبیه ِ پسر ها رفتار کردنم از آنجا شروع شد چون می خواستم مثل ِ تو ، نه ، خود ِ تو باشم ! ولی ... بزرگتر که شدم موهای پسرانه ام را بلند می کردم تا تو آن را شانه زنی ... فهمیده بودم عاشق ِ غرق شدن در سیاهیشانی ؛ کمی بزرگتر که شدم کار ِشبانه روزم شده بود استغفار که خدایا پسر نمیخواهم باشم ، من عاشق ِ‌دختر ِ بابا بودنم ..







دختر ها میتونن این متن رو برای پدر بخونن یا اگر خیلی خجالت می کشن بفرستن ، این یکی کپی آزاده فقط در این صورت : ) واکنششون رو اگر دوست داشتن بزنن یا بدن پدر یک کامنت بزنن تشکر . یاعلی ....

خرید بک لینک


افسران - دلم میخواد ...



بسم الله الرحمن الرحیم



دلم میخواد مادرم هر شب موهامو شونه بزنه ، ببافه

رسیدم خونه بپرسه مامانی ، دانشگاه چه خبر بود ، مدرسه چه خبر بود ؟!

به علایق و احساساتم احترام بزاره

خلاصه یه مادر باشه

ماااادر

نمیگم نیستا ... خیلیم خوبه ولی میخوام بهتر بشه ... اونجوری باشه که ...



دلم میخواد همسرم وقتی اومدم خونه خوشرو باهام برخورد کنه

ازم بپرسه چه خبر بود تا منم سفره دلمو براش باز کنم

بتونیم بهم اعتماد کنیم

هر از چند گاهی غذای مورد علاقمو بپزه ، لباسی که دوست دارم بپوشه ، جایی که دوست دارم بریم ، فقط حرف حرف اون نباشه

خلاصه یه زن باشه برام ...

یه زن عالی ...







دلم یه دوست می خواد که بتونم بهش اعتماد کنم ، همه چیز رو بهش بگم ؛ مسخرم نکنه ، آبرومو نبره ، راز دار باشه ، مومن و امین باشه ، کمکم کنه ...

تا هر جایی که میتونه باهام باشه

باهام درست صحبت کنه ، به الفاظی خطابم نکنه که ازشون خوشم نمیاد

اگر اشکالی دارم صاف و پوست کنده و درست بهم تذکر بده و کمک کنه با هم بر طرفش کنیم .

با هم بریم بیرون ، هر وقت خواستم برم و اونم باهام بیاد نزنه صاااف تو برجکم !

وقت نماز شد ، اگه با هم حرف میزدیم کشش نده و اجازه بده بریم نماز بقیش بعد از نماز یا حتی بهم بگه وقت اذانه و حواسمو جمع کنه ...

حداقلش ، کم ِ کم هر چند روز و چند مدت یکبار بدون دلیل و بی بهانه و بدون اینکه کارش پیشم گیر کرده باشه و کلاش اینورا افتاده باشه بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه ...

فقط برای خودم منو بخواد ، نه موقعیت اجتماعیم ، خانوادم ، وضعیت مالی یا کاری که ازش پیشم گیر کرده یا ...

بهش وقتی زنگ زدم اذیتم نکنه

خلاصه یه دوووست باشه ... !

یه رفیق

پایه ی پایه ...

( البته تو کارای خوبا ! )



دلم میخواد همسرم بهم عشقشو ابراز کنه ...

بگه دوسم داره ، برام گل بخره ، یه وقتایی تو کارای خونه کمکم کنه ، یه وقتایی دو تایی با هم بریم بیرون بدون بچه ها ...

به احساساتم توجه کنه ، نه اصلا به خودم توجه کنه ...

شوهرم باشه

به تمام معنا ...





دلم میخواد دخترم وقتی رسید خونه بیاد پیشم ، حتی اگر تو کار خونه کمکی بهم نکرد برام دختری کنه هرچند که خوشحال میشم کمک کنه

گاهی که خسته میشم حس کنه خستم ...

باهام خوشرو و خوب صحبت کنه

اگر چیزی گفتم و دلیلشو خواست و نگفتم گوش کنه بالاخره تجربم ازش بیشتره

خلاصه همون دختری بشه که آرزوشو دارم

الانم عاشقشم ولی ...



دلم میخواد پدرم

برادرم

خواهرم

....



به چند دقیقه به جملات بالا فکر کنیم

برگردیم ، با هم دوباره بخونیمشون ، مرورشون کنیم ...

یه چند لحظه صبر ...

تو خودمون ، دیگه خودمونو که نمی تونیم گول بزنیم ! اصلا هم نیازی نیست بلند فریادش بزنیم یا ..

برای گل نرگس هم قرار نیست بگید چه خبر بوده

فقط تو خودتون ...



میبینید ؟!

همه ی ما ؛ حتی اگر هیچ کدومشونم دلمون نخواد ، دلمون یه دوست خوب رو که دیگه میخواد ...

نه ؟!

هممون ...

هممون دلمون این چیزا رو میخواد ، هر سنی که داشته باشیم ، هر جایی که باشیم ، هر ...

ولی تا حالا شده فکر کنیم ، چرا من اونی نباشم که دلم میخواد دیگران باشن ؟! چرا من برای مادرم یه دختر خوب نباشم ؟! چرا من برای همسرم یه همسر خوب نباشم ؟! چرا من برای چرا من برای دوستم یه دوست خوب نباشم ؟! چرا ...

خودم این کار هایی رو که توقع دارم از دیگران رو انجام نمیدم و بعدم انتظار دارم ؟! خودم این رفتارایی که ازشون بدم میاد و انجام میدم ...



کلی حرف هست که میخوام بزنم ، باید گفته بشن ولی همشون باشه تو همین چند جمله

بیاید روی خودمون کار کنیم ، از خودمون شروع کنیم ، بیاید خودمون همونی باشیم که از دیگران انتظارشو داریم

مطمئن باشید در این صورت ...

خرید بک لینک


افسران - مگر این چادری عهد قجر...


نیشخندی زد و گفت:
مگر این معشوقه
دلبری می داند؟
مگر این چادری عهد قجر
عشوه هم می فهمد؟
راز صید پسران می داند؟
با دو جمله بتواند بکند مست دلی؟
با نگاهی همه فرهاد کند؟همه مجنون بشوند؟
راه رفتن که کند منگ دل هر پسری
هیچ می داند او؟
تو بگو اصلا نازی به صدایش باشد؟
چشمک پر هوسی می فهمد؟
جلوه ی تن، رخ زیبا و ادا ملتفت است؟
هیچ از لذت خندیدن و مستی داند؟
تاب گیسو بلد است؟
.
.
.
من همه ش زیر لبم خندیدم
او چه داند تو چگونه دل ما را بردی؟
او چه داند که زن و گوهر هستی چه بود ؟
یاد دیدار نخستت بودم
با همه سادگی و حجب و حیا می رفتی
نه نگاهت به کسی
نه زدی چشمک و نه خنده ی بی جا نه سخن
نه تنت جلوه گر و عشوه کن مردی بود
نه صدایت نازک
به همین سادگی و زیبایی
دل من را بردی؟
نه فقط من که خدا هم خندید
هر فرشته به تو مبهوت شده
هر ملک گرد تو می چرخید و
بالهایش به تو خوش آمد گفت

ماه بانو،عسل چادریم
ای به قربان حیایت خانوم
مرد اگر مرد بود
لذت او عفت توست
چلچراغ نفسش چادر توست.
ای به قربان حجابت بانو
این را خوب بدان
همه ی عشق من از چادر توست . . .

خرید بک لینک


افسران - بابایی ...

هر چند وقت یکبار
برای پدرت
دختری کن ... !
سرتو بزار رو پاهاش ...
بزار دستشو آرووم بکشه لای موهاتو
و
تو بخوابی
حواست باشه بغضتو نبینه ها
که دلش میگیره ...
نبینه
بغض کردی
وقتی که
دقیق نگاش کردی و
سفیدی ِ غبار ِ زمان رو
لای مو ها و ریشای ِ مشکیش دیدی ...
پدر و مادرامون دارن پیر میشن
به قیمت ِ جوونی ِ ما
حواسمون باشه

خرید بک لینک


افسران - این فقط یک قصه نیست ... !


بسم رب الـشهـداء و صدیقیین


سمتش آمدم ...
انگار دلم فراموش نکرده بود ...
با همان قدم های سنگین و آرام
زنانگیم را تمام قد , به رخ ِ چون مَهَش می کشیدم ...
به قول خودش با همان ادای دخترانه که وقار چکه می کرد , از گوشه ی چادرش ... !
گمان کنم حرف هایش نیمه ماند با خدا ...
کسی که نظر می کند به وجه الله
دلش بی تابی سخن می کند ...
میگوید برایش
از این همه سال ...
سالهای ...

خندید
ذوق کرده بود ...
حسش می کردم
با تمام وجود ...
حسش می کردم ...
با تمام وجود شعف را در دست های لرزانش ا حساس می کردم ...
گرچه چند تکه استخوان بود
ولی من می فهمیدم ...
بگذار بگویند توهم !
بگذار بگوید دیوانه
بگذار بگویند مجنون
بگذار هرچه می خواهند بگویند ...
که علم را در وادی عشق راه نیست ...
من به این واقعه خوش بینم ...
بگذار هر چه می خواهند بگویند
من تو را دارم ...

شناخت ... !
انگار دل او هم با این فراموشی کنار نیامده بود ... !
نگاهم کرد ...
رد نگاهش روی من جامانده بود ...
حسش کردم
وقتی که آرام روی آن رد برف گرفته را
دست کشید ...
آرام تمام وجودم را عاشقانه با نگاهش بوسید
و
من
نجابت پیشه کردم ...
چشم های دوخته به زمینم
بی قراری می کردند
برای خیره شدن
در آن صورت ِ ماه ...
حس می کردم ...
با قلبم
با قلبم
حس می کردم
با قلبم ...
من هم بغض کرده بودم ...
ولی آن زمان که خدا گـِل ِ مرا از گـِل ِ عطر گرفته ی پای گلدان ِ گل سرخ بهشت آفرید
محبت را در وجودم دمید
عشق را
صداقت را
خلاصه ی تمام خوبی ها
یک بانو را ...
و
ترسید چشم بزنند
این مهر ماندگار را ...
چادر را آفرید ...
و تو را برای من
روی زمین جا گذاشت
به تو امر کرد که وصیت کن ...
که من واجب کرده ام عمل به آن را ...
وصیت کن این چادر را ..
وصیت کن ...
بگذار بماند ...
و من
به عشق نگهش داشتم ...
خاکی شد ولی از روی سر نیوفتاد
به عشق ماند ...
خونی شد ولی از روی سر نیوفتاد
به عشق ماند ...
یاس ِ تو این همه سال پر پر شد ...
ولی به عشق دست زهرا (سلام الله علیها )
روی سرش ماند ...
به عشق مادر
به عشق ...
همانطور که آرام نزدیکش می شدم
بغضم را ...
نزدیک و نزدیک تر ...
بی هیچ حرفی سرم را روی سینه اش آرام دادم ...
آن فکر آشفته که در وجود خود شک کرده بود , حال با لالایی فلبش آرام گرفته بود ...
لالایی تیربار میگوید قلبت ...
لالایی موشک ...
لالایی آتش
لالایی مقتل ..
لالایی کربلا ...
امان از این بغض ..
که چشم تاول بزند , می شود همان بغضی که میمانی ! الان است که بترکد ... !
قطره اشکی آرام چکید ...
درست روی قلبش ...
قلبی که با تپش پنجره ها می زد !
شک تمام وجود را چند باری گرفت !
بیدار هستم ؟!
خود اوست ؟!
... ؟!
بی وفا ...
تو که قول داده بودی
سر همان سفره ای خطبه ی محرمیتش را فرشته خواندند
...
تویی که رخ نشان دادی ؟!
بی وفا ...
نگفتی آب شدم ...
نمی بینی ...
دلت به رحم نیامد ...؟!
یا پیش خدا ما را فراموش کردی ...
من با تو خوشبختم ...
تمام این سال ها در کنارم بودی ...
قولی که به پدرم داده بودی را وفا کردی
ولی من چه ؟!
...
ازت دلگیرم ...
اشک هایم را نمیبینی ...
انگار
دست عباس (علیه السلام) بود که بر سرم کشیده می شد
که فرات جاری کنم
پیش پایت ...
بی هبچ حرفی دستم را دور بازویش حلقه کردم ... ولش نکردم ...
حقش بود !
بگذار کمی هم من
اذیتت کنم ...
از آن اذیت های شیرینی
که این همه سال مرا
آزار داد ... !
تاوان این دوری
این انتظار
این دل ِ تنگ ...
حقش بود ...
نمی خواستم از دستش بدهم ...
گرچه از دست نداده
دوباره به دستش آوردم

سرم تکان نمی خورد ...
آن یکی دستم هم
دور ِ مردم حلقه شد ...
حسی در آغوش مرگ ...
تمام حرف های رسوب کرده در عمق گلویم
با نگاه رد و بدل شد ...
نگاه من
و
نگاه های تو
که نمی توانستی پنهانش کنی ...
هر جا که قدم بگذاری
عطر گلاب میگیرد ...
قدم به چشم من نهادی
که اشک هایم این چنین
عطر گل محمدی (ص) دارند ... ؟!
هرچه کنی
از من نمی توانی پنهان شوی ...
عطر گلاب تو را
می فهمم ...

اصلا متوجه نگاه های خیس دیگران نبودم ...
روضه ی مکشوف میدیدند
و
من میان این قتلگاه
...
فرشته ها به آن عاشقانه می خندیدند ..
نمی دانم امشب که به آسمان باز می کردند
خدا که خود شاهد بوده , چه می کند با خواندن آن نامه ی عاشقانه ای که قرار بود نامه ی اعمال روزم باشد ...
شاید باران بگیرد ...
خدا بغض کند ...
آرام بیاید پیشم ...
دستش روی سرم ...
که نگران نباش ...
خودم برایت الا بذکر... میخوانم تا تطمئن شود آن قلب کوچکت ...
کاش می شد
بی قراری این قلب کوچک زخم خورده را
گله به خدا کنم ...
ولی تو ...
نه دلم می آید
و
نه
خدا ...
مرد ِ من ...
نمی دانم چه شد ! چه شد که دیوانه وار شروع به دویدن کردم ...
از که فرار می کردم ؟!
از تویی که عمری منتظرت بودم ...
یا از خودم ...
از فرط عشق ...
و حال من مانده بودم و دو پایی که دوان دوان فرار می کردند ...
از یک خود ... !
از این منی که کاش هایش کشته بود نفس را ...
کاش می شد کمی آنطرف تر جایش بگذارم ...
این من را ...
از خودم میترسیدم
و
با لکنت آیه الکرسی میخوانم
آنقدر غرق بازخوانی آن لحظه ی ناب بهشتی بودم که متوجه هق هق دیوانه وار منتهی به نفسی گرفته و جانی که داشت گرفته می شد با هر نفسی که می رفت و نمی آمد و دست تکیه کرده به دیوار و نگاه مردم و دست هایی مردانه که با قدرت بازو هایم را گرفته بودند و نگاه ترسان و نگرانشان نشدم ...
مطمئن بودم
نگاهم می کردی
و
...
چادرم افتاد ...
پس از این همه سال که پای عهد ماندم ...
انگار پرده ای از میان پلکم عبور کرد ...
همه جا سیاه بود
سیاهِ سیاه ..
حرف مردم را می شنیدم ولی حتی توان تکان دادن یک پلک نبود ...
لمس ِ لمس ...
چادر خاکی زمین خورده ام ، مرا در آغوش کشید ...
انگار او این عهد را فراموش نکرده بود ...
مو هایم روی صورتم می خزیدند ...
حسشان می کردم ...
و این حس دیوانه کننده تر که نتوانی لطافت و زیباییت را از نگاه غیر بپوشانی ...
...
موهایم من فقط برای اوست
برای آنکه ببافد ...
هر صبح ...
شانه زند ...
حال که نیست
بگذارید همشان را دانه به دانه بکنم ...
....
ببخش ...
ببخش ...

که بودی
ومن ...
عجیب عطر کربلا و سیب سرخ میداد همان چند استخوان و یک عقیق و یک پلاک ...
کربلایی من , رایحه ی خوشت با عطر گلاب در آمیخته بود و میان تار و پود سیاه چادرم رسوخ کرده بود ...
میخواستی دیوانه ترم کنی ... ؟!
شیدایم کنی ؟!
لعنتی ... !
شنیدن عطرش مستم کرد ...
دیگر هیچ نمیفهمیدم ...
چه سخت است
که حال
من مانده ام
و
تو
و
فکری که میان خودش مانده بود
زیر قطره هایی که آرام تا توی خون می خزیدند
به خیال خودشان
میخواستند این عطش عشق را آرام کنند ...
و
ندای به هم خوردن دانه ی ختم یک دور تسبیح مادر
برای یکدانه دخترش
و
صدای پرستاری که ....
- صدای منو می شنوی ؟! منو میبینی
و پاسخی با یک صدای گرفته و نفس بریده
که
نه جز او چیزی میشنوم و میبینم و نه جز او هیچ صدایی می خواهم بشنوم و ببینم ... !

خرید بک لینک


صفحات سایت
i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/